تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

سلام

کسی صدای مرا می شنود؟

اینجا کسی هست که مرا ببیند...

من اینجا گم شده ام...

راستش چراغی ابتدای جاده روشن بود، من هم آمدم..

به هوای شهری که خانه ی دوست در آنجا بود، شهری که نشان شهر آشنای مرا داشت..

اما انگار کسی چراغ را خاموش کرد

من هم گم شدم

حالا هرچه پیش تر می آیم بیشتر غریبه می شوم

نه دیگر اینجا شبیه خانه ی من نیست

شما دارید ادای دوستان مرا در میآورید

آهای اینجا کسی هست که مرا بشناسد؟؟؟

برای دوست داشتن،

برای ثبت در حافظه ام، که خوب هم کار نمی کند

همیشه بدیها را فراموش کرده ام بی آنکه بخواهم و خوبها را بیاد داشته ام که  جبران کنم

بی آنکه بتوانم...

 

درشهری که می گویم ، روزهای خوبی داشتم ،روزهای خوبی داشتیم

آنها که بودند می دانند

جمع بی آلایشی بود همه ی ما می دانیم

روزهای خوبی بود همه ی ما می دانیم

اتفاقات شیرینی بود همه ی ما می دانیم

فقط... از جمع یکی تفریق شد

از روزهای خوب یکی بد شد

و از اتفاقات شیرین یکی تلخ

که باز همه ی ما می دانیم

کسی دور جمع بی شیله پیله ی ما پیله ای تنید که رویایش پروانگی نبود

روزهای خوبمان را گره زد به روز پایان

و نخواست اتفاقات خوب تکرار بشود  که این شد اتفاق بد...

نمی دانم مگر دوست داشتن ، با هم بودن و  تلاش و  تعلق خاطر چه بدی داشت که حاصل جمع این همه خوبی را از با هم بودن کم کرد و اتحاد ما را زیر سوال برد..

و حالا حتا همین خاطره را هم دارد به رسم خودش تقسیم می کند..

مگر سهم ما چه بود، مگر سهم او از ما بیشتر بود یا در تقسیم خاطره ها کسی سر کسی را شیره مالید...

 و چه شیرین بود روزهای ساده ی جمع ما ، به شیرینی  جمع شیره و ارده ی  همان شهر خاطره انگیزمان..

جمع شیره و ارده!! نکند به این دو هم رحم نکند!!   نه..  این دو،  بدون هم اصلا خوب نیستند یکی تلخ تلخ و دیگری شیرین شیرین...

مثل محفل ما ، که همین طور بود، ما ، با هم ، دوست داشتنی می شدیم.

حتا تلخی های دوست تلخمان هم زیبا بود، بچشم ما که زیبا بود.

من و شما کم نگذاشتیم مگه نه؟ شما که این دلنوشته را می خوانی نامت هرچه می خواهد باشد

با تو ام ، بله با توام

من و شما کم نگذاشتیم

ما می خواستیم روزهای هر روزیمان همیشگی شود

که شد

می خواستیم پیراهنمان بوی گل بگیرد

که گرفت

می خواستیم کاممان شیرین بشود که شیرین  شد

حتا با شکلات تلخ تو

تو ...؟

بله با تو ام

تویی که این دلنوشته را می خوانی نامت هرچه می خواهد باشد

 تو چرا فکر می کنی همه مثل تو فکر می کنند

اگر همه اینگونه بودند آیا می شد نام خاطره هایمان را خوب گذاشت؟

برای اثبات دوستی  و دوست داشتن یک جمع بزرگ  ( به اندازه ی دلهای صادق محفل صادقانه ی ما)

نیاز به حرف نیست ، باید به آنکه بیش از همه به تو نزدیک است ثابت کنی، آنهم نه با حرفهای دم دستی  با عمل و پیش دستی ، چیز دیگری هم  نمی خواهد، دیگران خود می فهمند،  نیازی هم به گفتن نیست  اصلا خیلی چیزها گفتنی نیست..

اصلا گفتنی نیست که ما تو را با تلخی هایت دوست داشتیم

بله ، تو که شیرینی با هم بودن دلت را زد..


ای کاش همه  برمی گشتیم به آن شهر ...

شهری که غرق نور و دوست داشتن بود

شهری که  در آن همه با هم برابر بودند

خدایمان یکی بود  و در مقابل مصائب کوچکش با دلهای بزرگمان به یک خدا توکل می کردیم

شهر مان را با نور آذین می بستیم

و مهربانی رود همیشه سائر این شهر بود..

شهر ما رئیس نداشت ، میلاد تک تکمان یک روز بود،

حرفهایمان پیام دوستی می پراکند و دنیایمان دنیای دانایی بود.

میشد با رضایت هم، در و دیوار شهر را کاشی کنیم،

دشتهایمان را لاله بکاریم و همه کدیور و کشاورز این دشت باشیم..

ما که آسمانمان  نیّر بود و خورشید زر افشانش جای نور، اشرفی می پاشید،

ما که داشتیم دروازه های دوست داشتن را فتح می کردیم،  ما که ابراهیم وار، آتش را گلستان کردیم، ما که فرهاد سان تیشه به کوه زدیم، ما که زیر فشار مشکلات بزرگ دیروز و کوچک امروز، پهلوانانه ایستادگی کردیم،

ما که با هم بودیم ... چرا بخاطر هیچ به کنج تنهایی پناه بردیم و در انزوای خود  به هاله ای از  این خاطرات قانع شدیم..

مگر نمیشد  باز هم بود،  خاطره ساخت، و به همین سهم کوچک، دل باخت!!؟

مگر نمیشد هیچ را کنار گذاشت تا باز همه با هم  به شهر برگردیم..؟

یعنی تو می گویی نمی شود با همین چند خط بهم نزدیک شد تا  لااقل دلهای بی گناهمان دوباره  مقیم این شهر شوند..؟

به من بگویید آیا باهم بودن سخت است

بله با توام

آهای تویی که این دلنوشته را می خوانی نامت هر چه می خواهد باشد با تو ام

دوست داشتن کار سختی ست؟؟؟

راستی

یک نفر چراغی روشن کند من گم شده ام...

 

پوریا شیرانی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 3:28  توسط شیرانی  | 

خیلی وقته دلم می خواد همتونو یکبار دیگه  دور هم ببینم! یه وقتایی می گم واسه همه تون بلیط بگیرم و دعوت کنم بیاین میبد توی دفتر نشریه مثل دوران دانشجویی بدون فکر به اینکه هر کدومتون جایی دور از اینجا و در مقامی متفاوت از گذشته زندگی می کنین، بدون فکر به اینکه هر کدومتون ممکنه چقدر عوض شده باشین چون دوست داشتنی مشترکی داشتیم به اسم نیستان و نیستانه که جبران تمام تغییرات و عوض شدن هاست. نقطه اتصال افکار ما به هم.

راستش امروز یه روز خاصه. روزی که هر کسی یکبار توی سال از مبدا خودش عبور می کنه، امروز روز منه درست ساعت2. دیروز مدام داشتم فکر می کردم می تونم امروز همه رو یا حداقل اکثرتونو بکشونم به نیستان مجازی؟ بعد فکر کردم اون اتفاق مهم که بابتش باید بیاین اینجا چی باشه خوبه؟ این بهانه، بهانه ی قشنگی نیست. مدام فکر کردم و نهایتا داشتم منصرف می شدم، که توی یکی از کوچه پس کوچه های نیستان دیدم به خانم طباطبایی تبریک گفتن و دیگه هیچ کس تبریک جدیدی کامنت نذاشته. از نبودن همه تون می شه حدس زد 90% تبریکه رو ندیدین. خیلی خوشحال شدم از این خبر و اینجا هم دوباره به دنیای عزیزم تبریک میگم

ااااااااااااااوووووووووووووووووووووو یافتم.....

این قشنگ ترین بهانه است، اون اتفاق مهمی که می تونه همه تونو اینجا جمع کنه. سال 90 برای آدمهای مختلف می تونه خوب بوده باشه یا بد. آدم ها هر کدوم احساس متنوعی نسبت به ایامی که می گذره دارن. اتفاقای خوب می تونن یک روز یا یک سال رو برای همیشه توی ذهن شما حک کنن و همین طور اتفاقای بد. سوای دیدگاه های شخصی ما نسبت به سال  گذشته، این سال با خبر خوش ازدواج سردبیرمون شروع شد و حالا می دونیم که حسن ختامش هم ازدواج صفحه آرای خوش سلیقه مون بوده، ذوق داره واقعا. هر دوتون مبارکتون باشه، خوشبخت باشین، امیدوارم هیچوقت نذارین قشنگیای زندگیتون تکراری بشن. امیدوارم زندگی های خوبی بسازین و نسل بعدی نیستان رو نیستانی بار بیارین.

یه امید دیگه هم دارم واسه بقیه ی بچه ها، هم شنیدن خبرای خوش تک تکتون تو سال جدید و هم اینکه امروز یا لااقل تا آخر هفته اسم همه تون رو توی کامنتای این پست ببینم.

 واقعا دلم می خواد یه بار دیگه جمع بشین با همه ی فاصله ها، تفاوت ها و حتم دارم مشغله ها.

 منتظرتونم دوستان

  وای بچه ها اگه بدونین  من چی می دونم که شما نمی دونین...... وای

 واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 الآن ذوق کردم

من زنگ زدم به دنیا

تبریک گفتم اونم تولدمو تبریک گفت

یه خبر خوش دیگه هم دارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم

.

.

.

.

.

 باورتون می شه اولین * (به پی نوشت مربوطه در انتهای متن مراجعه شود) نی نی نیستان تو راهه؟؟؟؟ !!!!

فکر کن ......

همین دیروز با مامانش نشریه بازی می کردیما!!!!!

خوشحالیم و ذوقم از این اتفاق توی کلمات نمی گنجه

بهترین خبری بود که می شد روز تولدم بشنوم

عزیییییییییییییییزززززززززززززززززززززم

کاکل زری هستی یا پیرهن زری

نعمت خدایی یا رحمت خدا

خوش قدم باشی

سالم باشی

همیشه عزیز باشی

وای ندیده دوستت دارررمم با مزه ی کوچکولو

 اولین مامان نیستان بازم تبرییییییییییییییییییییییییییییییییک

 فکر کنین کم کم نیستان می شه نی نی ستان

*****بدین وسیله اصلاح می شود: نگوووووو این نی نی عزیز دردونه ای که می گفتیم دومین نی نی نیستانه، من از نی نی آقای مقیمی خبر نداشتم!!!! اسم امیر صدرا به عنوان اولین نی نی ثبت شد. فک کن آقای مقیمی بابا شدن مبارک باشه، خدا حفظش کنه پسر گلتونو، عکسشو بذارین ببینیمش. چرا زودتر بهمون نگفتین خدا می دونه خوشحال می شدیم. شما که از ما اسم نپرسیدین واسه کاکل زریتون، الحق ولی اسم برازنده و زیبایی گذاشتین. ولی من از طرف دنیا خانم طباطبایی و با ایده ای از آقای برزگری اعلام می کنم انواع اسم های دختر و پسر رو پیشنهاد بدین! شاید مامان نی نی یکی از همونا رو پسندید

از این به بعد لطفا هر کی خبر دست اول داره بنویسه. وقت نمی کنین آپ کنین لااقل کاری کنین از هم بی خبر نباشیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:0  توسط آيت اللهي  | 

 شب شد ، با شبحی که شبیه تو بود کنار آمده بودم

شاخه ی درخت را به شیشه ی پنجره می زد

لحظه به لحظه نگاه نافذش را در تمام اتاق حس می کردم

تنها نشان تو همان شبح هر شبی بود

که خیال تو را ....

ترسم را باید می شکستم

باید خبری می گرفتم

شمع را روشن کردم و پنجره را باز

جلو تر رفتم

شمعم را بردم نزدیک شبح

نترسیدم!

نترسیدم ولی ....

شبح بیچاره از دیدن مرده ای که راه می رود ترسید!

 و دیگر تو را هیچگاه نديدم

هیچگاه

 فصل سرد ۱۳۸۵

 -----------------------------------------------------------------------------------------------

 پ.ن. اوني كه خونديد شعر نیستا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط آيت اللهي  | 

سلام

سلام به همه دوستان قدیمی

شاید عید نوروز بهونه بشه تا سالی یه بار یه مطلبی کمی از خاکهای این صفحه برداره و بگه درسته آدما از هم دور می شن ولی خاطرات مثل چوبهای خیسی هستن که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند

خلاصه

خواستیم بگیم به خاطر همین خاطرات نمی دونم چرا یه موقع هایی از سال یهو فکر تمام آدمهای خاطرات می افتیم یکیش همین عید نوروز

عیدتون مبارک

سالی پر از موفقیت و خوشبختی و خوشحالی داشته باشین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:46  توسط نیستان  | 

چهار شنبه 13/7/1385

امروز اولین جلسه نشریه که توی ترم جدید گذاشتیم. تازه فهمیدیم دلمان تنگ شده بود .بچه ها در همین هفته انتخاب واحدشان را تمام کردند. انتخاب واحدی که هر ترم بدتر از ترم های قبل می شود. انتظار نداریم بچه ها در تابستان مطلبی برای نشریه نوشته باشند. کلا از قدیم هم همین طور بوده .  جمعه ها کسی درس نمی خواند. تصمیم داریم این ترم دو شماره چاپ کنیم. دبیرهای بخشها مشخص می شوند و یک هفته مهلت برای جمع آوری مطالب . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 17:55  توسط نیستان  | 

امروز تیپ زدم رفتم سر کار. شلوار جین و بلوز تنگ و موهای فشن و ریش نیمه بزی و کفش قرمز و خلاصه  رفتم سر کار. از اونجایی که شانس همیشه در خونمونو می زنه و فرار می کنه .ایندفعه شانس به صورت چهره یک ملک الملک به نام مدیر کل ظاهر شد و اولین نفری که ما رو دید همین مدیر کل بود. همچین نگاه کرد انگاری یکی از همین خانمهای محترم تاکسی مرسی رو دیده. نمی دونم چقدر جلوی خودشو گرفت تا تیکه نندازه! با یه لبخند ملیح نگاهی به پر و پاچه ما کرد و گفت چه خبره تیپ زدی؟ من هم خودمو زدم به خریت و گفتم: لباسامو دادم خشک شویی. چه حس بدی وقتی یه نفر اینطوری نگات می کنه. با خودم گفتم این دختر جیگولیها چه عذابی را تحمل می کنن تا یه شوهر پیدا کنن.هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که مدیر دفتر مدیر کل زنگ زد و گفت مدیر کل گفته بیا تو اتاقم کارت دارم .............

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 9:4  توسط عباسپور  | 

دیشب خواب دیدم بچه دار شدم. یعنی بچه دار شدیم. یعنی من زن دارم و زن من بچه دار شده. ولی تو خواب زنمو ندیدم. یعنی الآن اسنباط می کنم که چون بچه داشتم حتما زن هم داشتم. نمی شه که زن نداشته باشی و بچه دار شده باشی. شاید هم بشه. اول بچه ات به دنیا بیاد بعد زن بگیری. خب اگه بچه به دنیا بیاد و بعد زن بگیری و بعدش بفهمی که زنت بچه دار نمی شه اونوقت تکلیف بچه چی می شه؟ شاید هم بعدها علم پیشرفت کنه و هر کسی بتونه هم بابا باشه و هم مامان مثل کرم خاکی . اونوقت می تونی زن نداشته باشی و بچه دار بشی. ولی تو خواب من ، علم اونقدر پیشرفت نکرده بود. نمی دونم اون بچه از کجا پیدا شده بود که شده بود بچه من ؟ نکنه .............
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 14:1  توسط عباسپور  |