سلام
کسی صدای مرا می شنود؟
اینجا کسی هست که مرا ببیند...
من اینجا گم شده ام...
راستش چراغی ابتدای جاده روشن بود، من هم آمدم..
به هوای شهری که خانه ی دوست در آنجا بود، شهری که نشان شهر آشنای مرا داشت..
اما انگار کسی چراغ را خاموش کرد
من هم گم شدم
حالا هرچه پیش تر می آیم بیشتر غریبه می شوم
نه دیگر اینجا شبیه خانه ی من نیست
شما دارید ادای دوستان مرا در میآورید
آهای اینجا کسی هست که مرا بشناسد؟؟؟
برای دوست داشتن،
برای ثبت در حافظه ام، که خوب هم کار نمی کند
همیشه بدیها را فراموش کرده ام بی آنکه بخواهم و خوبها را بیاد داشته ام که جبران کنم
بی آنکه بتوانم...
درشهری که می گویم ، روزهای خوبی داشتم ،روزهای خوبی داشتیم
آنها که بودند می دانند
جمع بی آلایشی بود همه ی ما می دانیم
روزهای خوبی بود همه ی ما می دانیم
اتفاقات شیرینی بود همه ی ما می دانیم
فقط... از جمع یکی تفریق شد
از روزهای خوب یکی بد شد
و از اتفاقات شیرین یکی تلخ
که باز همه ی ما می دانیم
کسی دور جمع بی شیله پیله ی ما پیله ای تنید که رویایش پروانگی نبود
روزهای خوبمان را گره زد به روز پایان
و نخواست اتفاقات خوب تکرار بشود که این شد اتفاق بد...
نمی دانم مگر دوست داشتن ، با هم بودن و تلاش و تعلق خاطر چه بدی داشت که حاصل جمع این همه خوبی را از با هم بودن کم کرد و اتحاد ما را زیر سوال برد..
و حالا حتا همین خاطره را هم دارد به رسم خودش تقسیم می کند..
مگر سهم ما چه بود، مگر سهم او از ما بیشتر بود یا در تقسیم خاطره ها کسی سر کسی را شیره مالید...
و چه شیرین بود روزهای ساده ی جمع ما ، به شیرینی جمع شیره و ارده ی همان شهر خاطره انگیزمان..
جمع شیره و ارده!! نکند به این دو هم رحم نکند!! نه.. این دو، بدون هم اصلا خوب نیستند یکی تلخ تلخ و دیگری شیرین شیرین...
مثل محفل ما ، که همین طور بود، ما ، با هم ، دوست داشتنی می شدیم.
حتا تلخی های دوست تلخمان هم زیبا بود، بچشم ما که زیبا بود.
من و شما کم نگذاشتیم مگه نه؟ شما که این دلنوشته را می خوانی نامت هرچه می خواهد باشد
با تو ام ، بله با توام
من و شما کم نگذاشتیم
ما می خواستیم روزهای هر روزیمان همیشگی شود
که شد
می خواستیم پیراهنمان بوی گل بگیرد
که گرفت
می خواستیم کاممان شیرین بشود که شیرین شد
حتا با شکلات تلخ تو
تو ...؟
بله با تو ام
تویی که این دلنوشته را می خوانی نامت هرچه می خواهد باشد
تو چرا فکر می کنی همه مثل تو فکر می کنند
اگر همه اینگونه بودند آیا می شد نام خاطره هایمان را خوب گذاشت؟
برای اثبات دوستی و دوست داشتن یک جمع بزرگ ( به اندازه ی دلهای صادق محفل صادقانه ی ما)
نیاز به حرف نیست ، باید به آنکه بیش از همه به تو نزدیک است ثابت کنی، آنهم نه با حرفهای دم دستی با عمل و پیش دستی ، چیز دیگری هم نمی خواهد، دیگران خود می فهمند، نیازی هم به گفتن نیست اصلا خیلی چیزها گفتنی نیست..
اصلا گفتنی نیست که ما تو را با تلخی هایت دوست داشتیم
بله ، تو که شیرینی با هم بودن دلت را زد..
ای کاش همه برمی گشتیم به آن شهر ...
شهری که غرق نور و دوست داشتن بود
شهری که در آن همه با هم برابر بودند
خدایمان یکی بود و در مقابل مصائب کوچکش با دلهای بزرگمان به یک خدا توکل می کردیم
شهر مان را با نور آذین می بستیم
و مهربانی رود همیشه سائر این شهر بود..
شهر ما رئیس نداشت ، میلاد تک تکمان یک روز بود،
حرفهایمان پیام دوستی می پراکند و دنیایمان دنیای دانایی بود.
میشد با رضایت هم، در و دیوار شهر را کاشی کنیم،
دشتهایمان را لاله بکاریم و همه کدیور و کشاورز این دشت باشیم..
ما که آسمانمان نیّر بود و خورشید زر افشانش جای نور، اشرفی می پاشید،
ما که داشتیم دروازه های دوست داشتن را فتح می کردیم، ما که ابراهیم وار، آتش را گلستان کردیم، ما که فرهاد سان تیشه به کوه زدیم، ما که زیر فشار مشکلات بزرگ دیروز و کوچک امروز، پهلوانانه ایستادگی کردیم،
ما که با هم بودیم ... چرا بخاطر هیچ به کنج تنهایی پناه بردیم و در انزوای خود به هاله ای از این خاطرات قانع شدیم..
مگر نمیشد باز هم بود، خاطره ساخت، و به همین سهم کوچک، دل باخت!!؟
مگر نمیشد هیچ را کنار گذاشت تا باز همه با هم به شهر برگردیم..؟
یعنی تو می گویی نمی شود با همین چند خط بهم نزدیک شد تا لااقل دلهای بی گناهمان دوباره مقیم این شهر شوند..؟
به من بگویید آیا باهم بودن سخت است
بله با توام
آهای تویی که این دلنوشته را می خوانی نامت هر چه می خواهد باشد با تو ام
دوست داشتن کار سختی ست؟؟؟
راستی
یک نفر چراغی روشن کند من گم شده ام...
پوریا شیرانی

