تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

  بعضی شب ها از خیابون و کوچه ها که می گذرم ، پنجره های  خونه ها برام هزارتا حرف نگفته داره .

پنجره ها با نور سفید مهتابی ، با قرمز یا نارنجی لامپ هایی که منو یاد مغازه های چهار ، پنج سالگیم

می ندازه که دلم نمیومد کاغذ آدامس بادکنکی شو دور بریزم با اون بوی ساده کم نظیرش !

یا پنجره های توهم اون ساختمون بلند که وقتی چشمامو تار می کنم ، یه رنگین کمون حرف ،

پیش چشمام نقش می بنده !

این پنجره ها هر کدوم قصه خودشو داره ، یه قصه که اصلا شبیه قصه پنجره کناری نیست ! یه حکایت تک

که شاید بوی مخصوص هر خونه ناشی از اونه !

نمی دونم ، می تونه قصه این پنجره ، قصه روزای بی عزایی باشه که شادی از سروکولش بالا می ره یا داستان شبای سفیدی که مدتها از آخرین خنده اش می گذره یا شاید پنجره کناریش قصه عاشقی رو بلده که یه زن و بچه هاش منتظر برگشتن یه مردن که چند تا کوچه بالاتر پنجره و نقل خودشو داره !

من این قصه هارو نمی دونم ، آخه همه این پنجره ها رو پرده پوشونده !

اون پنجره ای که پرده نداره ، برای منه که دستای پر زور آفتاب ، رنگ و روی فرش ماشینی شو برده !

اما من نمی دونم قصه پنجره ام شاده یا پر از غصه اس !

من خیلی وقته می خندم ولی مزه شادی رو نمی فهمم یا خیلی وقته گریه که می کنم ، آخرش دستم نمیاد برای چی بود ؟! من گنگم ، گیجم از بی تفاوتی مفرط که حوصله ای برام باقی نذاشته ، اصلا برام فرقی نمی کنه که حوصله داشته باشم یا نه !

من نمی دونم چه حالی دارم !

قصه پنجره من گم شده ، نمی خوام ناشکری کرده باشم اما خدایا داری چیکار می کنی ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط رئيسي  |