تبليغاتX
نشریه دانشجویی نیستان

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است /خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است/ به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی/ اين پيامی است که از دوست به يار آمده است/شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد/ آرزويی است که از دوست به يار آمده است

نوشته‌هايم غبار زمانه گرفته‌اند، ناراضي‌اند، غُر مي‌زنند.

خود را به بال نسيمي كه مخفيانه از لاي باز پنجره به اتاق آمده سپرده و با اندك تكانش بال بال مي‌زنند.

بهانه‌ي سفر دارند. چه كنم با بي‌تابي‌شان؟

قدم زدم … اين سو … آن سو… حق را به ايشان دادم. "بودنِ با من سخت است، من پُر از تنهاييم!"

 مي‌برمشان مسافرت تا هوايي تازه كنند!

*******

به رودي رسيديم. هوسِ شنا به سرشان زد. به روي آب نهادمشان. خوشحال بودند.

حسّ حل شدن در وجودشان بيداد مي‌كرد. داغ بودند، نمي‌فهميدند!

براي اينكه دستم بهشان نرسد، آب با سرعتي رو به جلو مي‌راندشان.

معاشقه‌اي از روي هوس!

پس‌مانده‌ي اين معاشقه‌ لاشه‌ي بي‌جان نوشته‌هايم بود.

آه نوشته‌هاي من!

آه …

لاشه‌هاشان همنشين سنگ‌ها شد براي چندي.

كاش پيش من مي‌ماندند!

كاش مي‌ماندند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:54  توسط رحیمی  |